
عكس از وبلاگ علي اصغر شفيعيان
دوست خوبم علی اصغر شفیعیان در وبلاگش درباره پرچم های مقابل یک هتل نوشته بودند. پرچم اسرائیل(رژیم اشغالگر قدس) در کنار پرچم مقدس کشورمان افراشته شده بود. با پیگیری و تلاش های دوستمان پرچم ها را از بیخ کشیدن پایین!! حالا نه پرچم ما هست و نه پرچم کشورهای دیگر! چین و آمریکا هم پا سوز ما شدند! البته چه بهتر،یک پرچم رژیم زورگوی اشغالگر کمتر!
نوشته اي بر اين اساس نوشتم كه تا اين جا سوءتفاهم هاي زيادي در بر داشته است.بقيه در ادامه مطلب...
باکو از لحاظ استراتژیک در جنگ جهانی بسیار حائز اهمیت بود،زیرا سوخت تانک های جبهه متفقین از باکو تامین می شد، اگر به دست آلمان نازی می افتاد عملا جبهه متفقین فلج می شد! تلاش های زیادی از طرف سرویس اطلاعاتی آلمان نازی شد تا نظر مساعد تاجران نفتی آذربایجان به خود جلب کند اما ناموفق بودند. آذربایجانی های زیادی در راه دفاع از میهنشان جانشان را از دست دادند. کارگردان نامی آذربایجان نیز تصاویری را از جنایات هیتلر در خاک شوروی به تصویر کشید که به عنوان سند در دادگاه نورنبرگ به نمایش در آمد.
بازماندگان آذربایجانی جنگ جهانی دوم مدال هایشان را به سینه زده اند و در برنامه های تلویزیونی حاضر می شوند. می رقصند و شادی می کنند. در یکی از این برنامه ها آیگون کازیموا کلاه سربازان جنگ جهانی را بر سر گذاشته و در مقابل سربازان پیر جنگ جهانی می خواند! آنها را به روی صحنه می آورد و با آنها می رقصید. زنان و مردان مدال به سینه در چشمانشان شادی بود،نوه هایشان هم در استودیو نشسته بودند،مسلما به پدربزرگها و مادربزرگهایشان افتخار می کردند. حالا این کهنه سربازان سینه شان را جلو می دهند و با افتخار به نوه هایشان می گویند: ما فراموش نشده ایم!
پست مرتبط:
غلبه گوني،سالگرد پايان جنگ جهاني دوم ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۶
همه جنگها شدن مشمول آتش بس! ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۵

عکاس،اورخان تقی اف
دو سال از آغاز این راه طولانی گذشت. دو سال قبل تصمیم گرفتم دلواپسی هایم را مکتوب کنم،مهربان بنویسم و مهربان ببینم. حالا تا چه حد موفق بوده ام،دوستانم باید پاسخ بدهند. بسیاری از نوشتنی ها را نوشتم و بسیاری را فرصت نکردم بنویسم!
آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهوری پیشین در اوج گفتگوی تمدن ها،در سفری به غرب جمله ای تاریخی گفت: " آنها که فقط بدی های غرب را دیدند، غرب را نشناختند،آنها که فقط خوبی های غرب را دیدند، غرب را نشناختند! " من این جمله بسیار دوست دارم! سعی کردم هر دو را ببینم و بنویسم. نگاهی خاکستری،نه سیاه و سفید!
چند سال قبل کتابی را خواندم،مردی مشاهده هایش را از آغاز قرن بیستم تا جنگ جهانی دوم نوشته بود، زمانی که حکومت های سلطنتی اروپا ور افتادند و جغرافیای اروپای پیر تغییر کرد. مشاهده هایش را بی کم و کاست،بدون جهت گیری خاصی نوشته بود.
بدین صورت وبلاگ دلواپسی های یک مشاهده گر برای دیدن شهر بادهای سرد،باکو، در یکی از زیباترین فصل هایش متولد شد.
در این دو سال چندین نفر، کاری شبیه به من کردند، این خوشحالم کرد. توانستم آغازگری موجی نو باشم که امیدوارم ادامه پیدا کند... همچنان می نویسم،برای وطنم همیشه ایران!
معلم های دانشگاه های باکو دو جورند،جوان ها و پا به سن گذاشته ها. نمی گویم پیر، چون پیر بوی از کار افتادگی می دهد ولی بعضی از این ها دست صد جوان را می بندند! هر دو جورشان لجباز و مغرور هستند. برای این که من طلبه (دانشجوی سابق!) نفهمم چه می گوید به روسی با همکار هایشان حرف می زنند. گه گاه وقتی روسی می پرانیم، وحشت زده نگاه می کنند که یعنی می فهمی ما چی میگیم؟! جوان تر ها یک حسنی دارند،وجود علوم جدید،کمبود امکانات علمی جهان سومی را می پذیرند. این معلم ها از هر دسته و رسته ای باشند نسبت به ما ایرانی ها حرمت دارند!! یعنی سنت حرمت را به مانات گرامی می دارند و اگر گرامی نداریم ما را دوباره سنت می کنند!!!
این بود انشای بد خط معلم من!
دو روز قبل کامیون شهرداری باکو آمد و کلیه بساط اینها را داخل کامیون ریخت. هیچ خشونتی در کار نبود،اعتراضی نشد. بهمین خاطر حدس می زنم پیش از این به آنها اخطار داده بودند! الان هیچ اثری از دستفروشها نیست،از دیروز هم روزنامه فروشها را جمع کردند .
روزنامه فروشها احتمالا مانند سایر نقاط باکو صاحب کیوسک می شوند ولی دستفروشها چه می کنند؟
پینوشت: روزنامه فروشها و دستفروشها دو روز بعد از جمع آوری دوباره اجازه فعالیت پیدا کردند! دلیلش را من نفهمیدم!