
اطلاق "بهشت" به وطن انگار به بعضی از دوستان خوش نیامده است. شاید دنیا در نظر این بعضی سیاه و سفید است. بهشت را طوری تعبیر کردند انگاری من گفتم "ترک جهنم باکو!!" بعضی فکرشان به دستمال چربی (که گویا نسبتش به یزد می رسد) رفت! نه این و نه آن! برادران و خواهران متعهد من به وطنم برگشتم، لطفا به گیرنده های خود دست نزنید!
تاكسي مستقيم!
برای هر مسیری که این ور و اون ور می روم سه چهار هزار تومن خرج می کنم. تازه اگر تاکسی باشد. مشاروط(ماشرود) باکو ام آرزوست! تهران خيلي گرم شده است. در اين بي برقي واقعا آتش از آسمان مي بارد. گفتم شب خنك تر مي شود زهي خيال باطل! شب سوناي بخار و دود است!! جالب است به راننده مي گويي: دربست! مي گويد: نه حوصله ندارم بروم خسته ام!! چشم و دل مردم سير شده پنداري!

آن که رفت...درگذشت خسرو شکیبایی
عزراییل ما را شوکه کرد! شبکه خبر را برای شنیدن خبری باز کردم..به گوشهایم شوک آور ترین خبر ممکن را شنید،تشییع جنازه خسرو شکیبایی ... چرا او؟ چرا او؟ نگاهم می ماند بر روی فیلم اتوبوس شب که از فرودگاه امام خمینی خریده ام! لعنت بر تو روزگار!
هرگز نشه فراموش،لامپ اضافی خاموش!
به قول آقای فراموشی: چشمهای روشن! چشمهای روشن! پاقدم ما برق هم رفت. دو ساعت صبح رفت! برق که نباشد، کامپیوتر نیست،تلویزیون نیست،کولر نیست و خدا را شکر سماق برقی نیست!! یاد قطع برق در سالهای جنگ افتادم. آن موقع چکار می کردیم،خب آن روزها اینترنت نبود،تلویزیون هم جمعا شش ساعت برنامه داشت،فقط کیهان بود و اطلاعات! چیز خاصی از دست نمی دادیم زیر این چراغ زنبوری ها روزنامه ای یا کتابی می خواندیم ولی حالا تعطیل می شویم! سر شب باز هم برق رفت!! جد و آباد بابابرقی را حاضر و غایب می کنم!!!

آن که ماند..حسین رضازاده!
دلمان به همین خوش بود ها! از آن آدمهایی بود که به او می گویند:همه امیدهای یک ملت! فعلا به المپیک نمی رود تا دلمان حسابی بسوزد و دشمن-شاد شویم!
رضا زاده پهلواني بود كه چه از لحاظ ورزشي و چه از لحاظ اخلاقي يكي از بهترين ورزشكاران ايران بود.مردم ما هرگز او را فراموش نخواهند كرد.
پست بعدي:
جمعه بازار يا بازار پاركينگی!
سحرگاه امروز با هواپیمای ایران ایر دوباره به وطن برگشتم. بیرون فرودگاه امام سرد بود و ساعتی تا تهران فاصله داشتم. واقعا هیچ کجا وطن نمی شود. این جا زیباترین جای دنیا است،وطن من،ایران!
نزدیک ظهر هوا بسیار گرم شد، باکو هم گرم بود ولی نه این طور که نفس نتوان کشید!
امروز در جمهوری آذربایجان روز رمئو و ژولیت های آذربایجان است: روز سوگیلی! یک قصه عاشقانه شبیه به رومئو و ژولیت باعث شده این روز را به چنین اسمی بخوانند.
در روزهایی که آذربایجان مستقل می شد،دولت شوروی در آستانه فروپاشی دست به اقدامات نظامی زد و در هنگام خروج از جمهوری آذربایجان،۲۰ ژانویه، بسیاری از آذربایجانی ها را کشت، رومئوی ما، الهام، جزو این کشته ها بود. سی سال بیشتر نداشت و شش ماه بیشتر از ازدواجش با فریده نگذشته بود که به دست نیروهای روس کشته شد،فریده،همسر جوانش طاقت این داغ را نداشت. یکبار دست به خودکشی زد اما نجاتش دادند. اما یک روز در بیخبری دیگران،لباس های شوهرش را جمع کرد و روی آن خوابید. زهری را نوشید که تمام درونش را سوزاند. یک هفته تلاش پرشکان در بیمارستان نتیجه ای نداد و ژولیت به رومئو پیوست. روز عروسی این زوج را روز عشق نامیدند. قصه الهام و فریده ،قصه غم انگیزی است،قصه ای از وجود آخرین عشق های انسان مدرن! شاید با مرگ او آخرین ژولیت تاریخ هم مرد!
مطلب مرتبط:
روز سوگیلی در آذربایجان ۹ تیر ۱۳۸۶
روز سوگیلی ۱۰ تیر ۱۳۸۵
کم کم باید ورزشی نویس بشوم! باز هم این ترکیه خواب ما را پراند!! تقریبا آخرهای بازی ترکیه و کرواسی داشتم چرت می زدم که... در سکوت شب چنین صدایی از کوچه آمد: اوه..! به فاصله چند دقیقه..اووووووووووهه!! واقعا زمین لرزید! صدای شادی ترکهای مقیم باکو از هر کوی و برزنی می آمد.
پس از پیروزی ترکیه در ضربات پنالتی،ترکها به خیابان ها ریختند و به شادی و بوق و اندکی حرکات موزون(!) پرداختند. البته به خیابان ریختن نه به معنای ایرانی اش که خیابان را بند می آورند. چند ساعتی صدای بوق های متنوع ما را مهمان کرد! مخصوصا یکی دو تا از آنها صدای زوزه گرگ می داد و هر بار یک دقیقه طول می کشید. کم مانده من بروم بیرون و بوقش را قطع کنم ولی... نزدیک های صبح خیلی تمیز و مودب به خانه هایشان رفتند. شنیدم در چند کشور بین کرد ها و ترک درگیری پیش آمده اما این جا خبری نبود.
صبحش ترکها فقط از این بازی حرف می زدند،از تیمی که با وجود چند بازیکن مصدوم ونبودن دروازه بان اصلی باز هم پیروز شد. می گفتند چند رستوران را شبانه باز کرده اند،به صاحب رستوران زنگ زده اند و او نیمه شب رستوران را برای ترکها باز کرده و آنها تا صبح شادی کرده اند.
امیدوارم تیم ملی ایران به جام جهانی ۲۰۱۰ صعود کند تا ما هم با افتخار از صعودمان بگوییم.
پست مرتبط:
درسی که باید از ترکها بگیریم! ۲۷ خرداد ۱۳۸۷