از هفته ها پیش تابلوهایی در نقاط مهم پر رفت و آمد شهر نصب شده بود. روی این تابلوها کاندیدا ها تبلیغات خود را می چسباندند. تا هفته اول شروع تبلیغات اثری از دیگر کاندیداها نبود تا کم کم دل به دریا زدند و اعلامیه ها را چسباندند. از کلیپ های تبلیغاتی کاندیداها اثری نبود،به گفته یکی از کارگردانان تلویزیونی کسی جرات نکرده است کلیپی برای کاندیداها بسازد!!
تا یک روز قبل از انتخابات آقای رئیس جمهوری به فعالیت های خود ادامه می دادند و افتتاح پشت افتتاح! اما رگه های از نگرانی و تردید در اردوی علی اف ها دیده می شود. دلیلش را شاید در بلایی که سر هم سلف های دیگر آقای رئیس جمهور -در جمهوری های دیگر آمده- جستجو کرد!
تلویزیونهای دولتی و خصوصی آذربایجان به پخش عادی برنامه هایشان می پردازند.فقط در فواصلی اخباری از آخرین نتایج رای گیری بصورت زنده می دهند. آ.ان.اس زیر لوگو اش کلمه seçkı 2008 را نوشته است و در زیرنویس درصد های رای گیری را با ذکر منطقه می نویسد.
در کشورهای اروپای غربی معمولا یک روز یا دو روز قبل از انتخابات شناسنامه ها را به ستاد برگزاری می دهند تا هم تعداد رای دهندگان مشخص شود و هم اعلام کنند فرد رای دهنده حائز شرایط رای هست یا نه؟ اما در آذربایجان روز انتخابات مراجعه می کنند.
در ستادهای رای گیری ابتدا انگشت رای دهنده را بصورت الکترونیک اسکن می کنند تا هویتش تایید شود. هر کس باید در رایون یا منطقه خود رای بدهد،نامش را در لیست مقابل ناظر پیدا می کنند و در صورت تایید،فرد رای دهنده، در اتاقک هایی رای خود را می نویسند. صندوق های رای گیری شفاف هستند، یعنی داخل آن دیده می شود! ناظرهای بین المللی حوزه های مختلف را زیر نظر دارند تا سلامت انتخابات را بررسی کنند. آنها در مقابل دوربین های تلویزیونی ظاهر می شوند و نظرشان را می گویند.
تا اینجا همه چیز بصورت خوب و پاکیزه است!
تکمیلی: آقای الهام علی اف تا اینجا با ۸۰٪ آرا رئیس جمهوری آذربایجان شدند!
امروز روز جهانی معلم است،جمهوری آذربایجان هم این روز را که در هفته آغاز مدارس است برگزار می کند. امسال از والدین نفری ۲۵ مانات گرفته اند تا به صلاحدید مدیر چیزی به خانم یا آقا معلم بدهند.(کلاس ها معمولا سی نفره است)
به رسم هر سال هفت خاطره را از دوران تحصیل تحمیلی (!) می نویسم!
۱.معلم کلاس اول ابتدایی برای این که بخوانیم.....
بقیه در ادامه مطلب...
هر سال نزدیک به سال تحصیلی دوستان زیادی برای من نامه می فرستند و راهنمایی می خواهند.با این که همه را در وبلاگ توضیح داده ام ولی باز برایشان می نویسم. بعد دوستان غیب می شوند! ارگون می ماند و وبلاگش!
پیام های آزار دهنده قومیتی ،مغرضانه همچنان ادامه دارد که اصلا به متن ها ربطی ندارند. پس تصمیم گرفتم تغییراتی در وبلاگ بدهم تا دوره جدیدی را شروع کنم
"روز آخر آقا جون منو صدا کرد و گفت: ارگون! گفتم: بله آقا جون،بذارید دستتونو ببوسم! گفت: لازم نکرده،فقط خونه بالای ۵۰۰ دلار نگیر! "
یک خونه معمولی و زیر خط فقر که بشه توش زندگی کرد،زیر ۴۵۰ دلار یا ۵۰۰ دلار پیدا نکردم!! قیمت خونه سرسام آور رفته بالا! شیطونه میگه درس رو بذارم زمین ، برم بنگاه معاملاتی باز کنم!! این بنگاه داری که من به او دخیل بستم و هر روز عین کارمند از صبح تو دفترشم تا خونه برام پیدا کنه،یک خانمه! خانمی ۴۰-۳۵ ساله چاق که عینکی با فریم سیاه می زند و بلند بلند حرف می زند. دو گوشی موبایل دارد و به صاحب خانه ها زنگ می زند. یک دختر کوچولو موچولو دارد! در این چند روز گاهی ظهرها میبینم دستش را گرفته و دارند به جایی می روند! تضاد عجیب رفتار مردانه کاری زن با حس مادری اش با دخترش برایم جالب است.