امروز در جمهوری آذربایجان روز رمئو و ژولیت های آذربایجان است: روز سوگیلی! یک قصه عاشقانه شبیه به رومئو و ژولیت باعث شده این روز را به چنین اسمی بخوانند.
در روزهایی که آذربایجان مستقل می شد،دولت شوروی در آستانه فروپاشی دست به اقدامات نظامی زد و در هنگام خروج از جمهوری آذربایجان،۲۰ ژانویه، بسیاری از آذربایجانی ها را کشت، رومئوی ما، الهام، جزو این کشته ها بود. سی سال بیشتر نداشت و شش ماه بیشتر از ازدواجش با فریده نگذشته بود که به دست نیروهای روس کشته شد،فریده،همسر جوانش طاقت این داغ را نداشت. یکبار دست به خودکشی زد اما نجاتش دادند. اما یک روز در بیخبری دیگران،لباس های شوهرش را جمع کرد و روی آن خوابید. زهری را نوشید که تمام درونش را سوزاند. یک هفته تلاش پرشکان در بیمارستان نتیجه ای نداد و ژولیت به رومئو پیوست. روز عروسی این زوج را روز عشق نامیدند. قصه الهام و فریده ،قصه غم انگیزی است،قصه ای از وجود آخرین عشق های انسان مدرن! شاید با مرگ او آخرین ژولیت تاریخ هم مرد!
مطلب مرتبط:
روز سوگیلی در آذربایجان ۹ تیر ۱۳۸۶
روز سوگیلی ۱۰ تیر ۱۳۸۵
کم کم باید ورزشی نویس بشوم! باز هم این ترکیه خواب ما را پراند!! تقریبا آخرهای بازی ترکیه و کرواسی داشتم چرت می زدم که... در سکوت شب چنین صدایی از کوچه آمد: اوه..! به فاصله چند دقیقه..اووووووووووهه!! واقعا زمین لرزید! صدای شادی ترکهای مقیم باکو از هر کوی و برزنی می آمد.
پس از پیروزی ترکیه در ضربات پنالتی،ترکها به خیابان ها ریختند و به شادی و بوق و اندکی حرکات موزون(!) پرداختند. البته به خیابان ریختن نه به معنای ایرانی اش که خیابان را بند می آورند. چند ساعتی صدای بوق های متنوع ما را مهمان کرد! مخصوصا یکی دو تا از آنها صدای زوزه گرگ می داد و هر بار یک دقیقه طول می کشید. کم مانده من بروم بیرون و بوقش را قطع کنم ولی... نزدیک های صبح خیلی تمیز و مودب به خانه هایشان رفتند. شنیدم در چند کشور بین کرد ها و ترک درگیری پیش آمده اما این جا خبری نبود.
صبحش ترکها فقط از این بازی حرف می زدند،از تیمی که با وجود چند بازیکن مصدوم ونبودن دروازه بان اصلی باز هم پیروز شد. می گفتند چند رستوران را شبانه باز کرده اند،به صاحب رستوران زنگ زده اند و او نیمه شب رستوران را برای ترکها باز کرده و آنها تا صبح شادی کرده اند.
امیدوارم تیم ملی ایران به جام جهانی ۲۰۱۰ صعود کند تا ما هم با افتخار از صعودمان بگوییم.
پست مرتبط:
درسی که باید از ترکها بگیریم! ۲۷ خرداد ۱۳۸۷
تیم ملی ترکیه در یک نبرد نفس گیر مقابل جمهوری چک معجزه کرد،چیزی شبیه ایران - استرالیا ! در عرض ۱۵ دقیقه سه گل زد تا ۳-۲ به پیروزی برسد. ترکیه سالهاست در عرصه فوتبال پیشرفتهای چشمگیری کرده و بهترین آن مقام سومی جهان است. اما این بار ترکیه در دقایق پایانی دست به کاری بزرگ زد!
این بازی من را به یاد تیم ملی ایران در سالهای ۷۶ می اندازد.این بار هم ترکها تا آخرین لحظه نا امید نشدند و به تلاش خود ادامه دادند. درسی که ما باید از این پیروزی و تیم ملی ترکیه بگیریم. خیلی ها می گویند گلهای ترکیه شانسی بود ولی من حاصل تلاش ۹۰ دقیقه ای ترکیه می دانم.
یک حاشیه جالب این پیروزی، واکنش های گزارشگر ورزشی کانال لیدر بود! چنان گزارش می کرد که انگار تیم ملی آذربایجان به پیروزی رسیده است. این را دوستان ترکی که با هم بازی را نگاه کردیم می گفتند و ناراحت بودند. در این میان یک پرچم جمهوری آذربایجان در میان تماشاگران ترکیه گزارشگر جوگیر را به فضا فرستاد!! صد رحمت به جواد خیابانی خودمان!!
این پیام در پیام خصوصی هام گذاشته شده بود. ما هم کلی افتخار از خودمون در کردیم. ممنونم که به من رای دادید و انتخابم کردید! متاسفانه چون در این تاریخ در ایران نبودم نتونستم در مراسم شرکت کنم. از همه شما دوستان ممنونم.
جام ملتهای اروپا فردا رسما آغاز می شود. متاسفانه همیشه فدراسیون های فوتبال کمی بی معرفت هستند و گل بازی ها را زمان امتحانات می اندازند!! بله! درست حدس زدید، ایتالیا قهرمان می شود!! حیف ایران نیستم و از گزارش عادل فردوسی پور محرومم. باید بازی ها را از یکی از کانال های ترکیه دنبال کنم. (هنوز نمیدانم کدام کانال پخش می کند!)
جالب است قرینه این مسابقه، ایران با امارات بازی دارد. این علی دایی هم دمش گرم مایلی کهن بازی در می آورد و همه ستاره ها را کنار گذاشته است. علی جان این راه که تو می روی به ترکستان هم نمی رسد،البته شاید به جام ملتهای اروپا برسد!! آخر ما ملت شگفت انگیزی هستیم!
پست مرتبط:
خدا ایتالیا را بغل کرد! ۱۹ تیر ۱۳۸۵
روز ۳۱ می کلیه مدارس آذربایجان تعطیل می شود. جشنی می گیرند و زنگی را به صدا در می آورند به نام: سون زنگ!(son zəng)
دختر و پسرهای دانش آموز با پیراهنی سفید که طرح پرچم کشورشان بصورت نوار بر روی آن بود،در خیابان ها شادمان می رفتند. روی پیراهن هایشان را دوست هایشان امضا کرده بودند،یادگاری از روزهای نیمکت نشینی!
تلویزیون های باکو برنامه های اختصاصی را در این روز نشان دادند. در یکی از کانال ها،خانم خاطره(خواننده باکویی) با مجری برنامه گویا هم مدرسه ای بوده اند. خاطره به همراه تیم تلویزیونی به مدرسه ای که درس خوانده رفت.لباس بچه مدرسه ای ها را پوشیده بود و موهایش را خرگوشی بسته بود. تقابل او با معلم هایش دیدنی بود. در آغوششان گریه کرد و... از خاطرات و شیطنت هایش می گفت. دانش آموزان دورش را گرفته بودند و او سون زنگ مدرسه را با یک زنگوله زد!
درست است من از اداهای این خواننده و مجری برنامه خوشم نمی آید ولی از نفس برنامه خوشم آمد. حالا جالب است مدیر مدرسه و معلم ها افتخار می کردند که به خاطره درس داده اند، حالا اگر مدیر یا ناظم ما بود می گفت : رفته واسه ما مطرب شده!!
به افتخار خودم که مدرسه آخرم son zəng نداشت و اصلا خود مدرسه الان وجود خارجی نداره!!

عكس از وبلاگ علي اصغر شفيعيان
دوست خوبم علی اصغر شفیعیان در وبلاگش درباره پرچم های مقابل یک هتل نوشته بودند. پرچم اسرائیل(رژیم اشغالگر قدس) در کنار پرچم مقدس کشورمان افراشته شده بود. با پیگیری و تلاش های دوستمان پرچم ها را از بیخ کشیدن پایین!! حالا نه پرچم ما هست و نه پرچم کشورهای دیگر! چین و آمریکا هم پا سوز ما شدند! البته چه بهتر،یک پرچم رژیم زورگوی اشغالگر کمتر!
نوشته اي بر اين اساس نوشتم كه تا اين جا سوءتفاهم هاي زيادي در بر داشته است.بقيه در ادامه مطلب...

عکاس،اورخان تقی اف
دو سال از آغاز این راه طولانی گذشت. دو سال قبل تصمیم گرفتم دلواپسی هایم را مکتوب کنم،مهربان بنویسم و مهربان ببینم. حالا تا چه حد موفق بوده ام،دوستانم باید پاسخ بدهند. بسیاری از نوشتنی ها را نوشتم و بسیاری را فرصت نکردم بنویسم!
آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهوری پیشین در اوج گفتگوی تمدن ها،در سفری به غرب جمله ای تاریخی گفت: " آنها که فقط بدی های غرب را دیدند، غرب را نشناختند،آنها که فقط خوبی های غرب را دیدند، غرب را نشناختند! " من این جمله بسیار دوست دارم! سعی کردم هر دو را ببینم و بنویسم. نگاهی خاکستری،نه سیاه و سفید!
چند سال قبل کتابی را خواندم،مردی مشاهده هایش را از آغاز قرن بیستم تا جنگ جهانی دوم نوشته بود، زمانی که حکومت های سلطنتی اروپا ور افتادند و جغرافیای اروپای پیر تغییر کرد. مشاهده هایش را بی کم و کاست،بدون جهت گیری خاصی نوشته بود.
بدین صورت وبلاگ دلواپسی های یک مشاهده گر برای دیدن شهر بادهای سرد،باکو، در یکی از زیباترین فصل هایش متولد شد.
در این دو سال چندین نفر، کاری شبیه به من کردند، این خوشحالم کرد. توانستم آغازگری موجی نو باشم که امیدوارم ادامه پیدا کند... همچنان می نویسم،برای وطنم همیشه ایران!
معلم های دانشگاه های باکو دو جورند،جوان ها و پا به سن گذاشته ها. نمی گویم پیر، چون پیر بوی از کار افتادگی می دهد ولی بعضی از این ها دست صد جوان را می بندند! هر دو جورشان لجباز و مغرور هستند. برای این که من طلبه (دانشجوی سابق!) نفهمم چه می گوید به روسی با همکار هایشان حرف می زنند. گه گاه وقتی روسی می پرانیم، وحشت زده نگاه می کنند که یعنی می فهمی ما چی میگیم؟! جوان تر ها یک حسنی دارند،وجود علوم جدید،کمبود امکانات علمی جهان سومی را می پذیرند. این معلم ها از هر دسته و رسته ای باشند نسبت به ما ایرانی ها حرمت دارند!! یعنی سنت حرمت را به مانات گرامی می دارند و اگر گرامی نداریم ما را دوباره سنت می کنند!!!
این بود انشای بد خط معلم من!
آیا رسانه که رسالت خبررسانی را بر عهده دارد،می تواند شوخی کند؟
سالهاست مردم عادت کرده اند تمام اطلاعات خود را از رسانه ها بگیرد. از همان ابتدا شوخی ها شکل گرفت. از حمله موجودات فضایی به زمین تا مزرعه اسپاگتی(!) شوخی رسانه های بزرگ غربی بوده است.
در ایران از دهه ۳۰ اولین دروغ های روزنامه و رادیویی آغاز شد. روزنامه نگاران در آن روزها با این مشکل روبرو بودند که به دلیل تعطیلی سیزده روزه کشور هیچ خبری برای نخستین روز بعد از تعطیلات ندارند پس دروغ ۱۳ را مصادف با دروغ اول اپریل ابداع کردند. در چند سال اخیر روزنامه شرق با کج شدن برج میلاد همه را شوکه کرد و چند روز قبل وبلاگی با خبر ترور رئیس جمهوری سابق ساعاتی همه را متاثر کرد. واکنش هایی که امسال در وبلاگها در مقابل دروغ ۱۳ ایجاد شد ،ما را به فکر فرو می برد.
رسانه ای یا روزنامه ای که یک سال خبر رسانی کرده،یک روز در سال را با خبر دروغ شوخی کرده است! آیا این دروغ رسانه ای جایز است؟ تا چه حد باید با مردمی که به خبرها اعتماد دارند،شوخی کرد؟ آیا ظرفیت شوخی ما ایرانی ها بالاست؟
-دست- نوشت: من خودم از خبر ترور و شهادت سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق یخ زدم.
مطلب بعدی: قصر علی اینسان اف
آذربایجان در آستانه یک فاجعه تاریخی...
مدت ها صحبت از تخریب قیز قلعه سی و قسمتی از ایچری شهر بود. رشد ساختمان های اداری در کنار ایچری شهر سرانجام به حریم تاریخی این مجموعه تاریخی رسید. شرکت های پیمانکار با استدلال به کهنگی قیز قلعه سی و عدم مرمت مداوم آن و خطر ریزش، حکم تخریب قیزقلعه سی و قسمتی از دیوارهای شرقی آن را گرفتند. از صبح امروز مردم آذربایجان با تشکیل دیوار انسانی مانع پیشروی لودر های تخریب به قیزقلعه سی شدند ولی متاسفانه دروازه شرقی ایچری شهر بطور کامل تخریب شد.
تا ساعاتی دیگر قلعه تاریخی آذربایجان با خاک یکسان می شود،فعلا تمام خیابانهای اطراف را مسدود کرده اند و در حال تخلیه کامل اهالی هستند.
بقیه در ادامه مطلب...
|
اخبار ورزشی شبکه جمهوری آذربایجان اعلام کرد: برتی فوگتس، مربی بزرگ آلمانی،به عنوان سرمربی جدید تیم ملی فوتبال آذربایجان انتخاب شد. ورزش فوتبال در آذربایجان ورزش اول نیست و این کشور در ورزشهای دیگر مطرح است. مهم تر از همه دور از جنجال های ورزشی معمول ما ایرانی ها است. اگر چنین مربی بزرگی به کشور ما می آمد،روزنامه ها نیامده به توپ می بستنش!! این مربی بزرگ باعث جلب توجه رسانه های دنیا به ورزش فوتبال آذربایجان خواهد شد. انشالله تیم ملی فوتبال آذربایجان با این مربی نامی نتایج خوبی در اروپا کسب کند.
"به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از خبرگزاری رویترز، این مربی 61 ساله به جای گیوکو هادزیفسکی مقدونیه ای هدایت تیم ملی آذربایجان را بر عهده گرفته است. هادریفسکی در پایان سال گذشته پس از اینکه تیم ملی آذربایجان در رقابت های مقدماتی یورو 2008 ناکام ماند از سمت خود برکنار شد. تیم ملی آلمان در سال 1996 تحت مربیگری فوگتس به عنوان قهرمانی رقابت های جام ملت های اروپا دست پیدا کرد. او ماه گذشته پس از اینکه نتوانست به همراه تیم ملی نیجریه در رقابت های جام ملت های آفریقا توفیقی کسب کند از این تیم جدا شد." |
سال پر فراز ونشیب ۱۳۷۶ تلخی و شیرینی های زیادی داشت،سخت است دلواپسی ها را خوب و بد کنم و بنویسم.
1. كتاب شهربانو در سال ۱۳۷۶ منتشر شد،قصه هايي از مردم،از گذشته اي همين بغل گوشمان و شعرهاي آشنايش دلواپسم مي كند. دلواپسي براي فردا است،چون هيچ تغييري رخ نداده! ما فرزند همان پدران و مادران متحجر و سنتي هستيم.
۲. شهريور ماه يك سري مطالب در مورد زندگي در باكو نوشتم،بعضي از عادات مردم آذربايجان را نوشتم. واكنش هاي منفي عجيبي در پي داشت. هر بار كه وارد اين مقوله شدم واكنش هاي عجيبي ديدم....
بقیه در ادامه مطلب...
بهار دم در خانه است! هوای باکو خیلی بهتر از چند روز گذشته شده،همه چیز آماده تغییر سال است. اما اینجا سال تغییری نمی کند فقط عید است! امسال چه سالي بود،انگار ديروز بود،چه زود گذشت! دیدن این همه پلاک زرد ایران نمی دانم باید باعث خوشحالی ام باید باشد یا ... با صدای بلند فارسی حرف می زنند!
از صبح تلویزیون برنامه نوروزی پخش می کند،دیروز به مناسبت چهارشنبه سوری در شهر غوغایی به پا بود،باید دید برای تحویل سال چه تدارکی دیده اند؟
چند ساعت دیگر خاله بهار به عمو نوروز می رسد!!
عيد نوروزتان مبارك!
به نظرم ما هم چنین افسانه ای کهن را داشته ایم و رفته رفته به فراموشی سپرده شده است.
با این که بیشتر شوخی بود ولی ابتکار منحصر به فردی بود!
عکس ها در ادامه مطلب
دانشجویان ایرانی به هلال احمر (جموری اسلامی ایران) هجوم بردند. همه به فکر واکسن هپاتیت افتاده اند. طبق روال طبیعی ابتدا آزمایش خون می گیرند بعد واکسن می زنند. قیمتش شش مانات است.
از این حرکت نتیجه می گیریم:
۱.کلا ایرانی جماعت تبش تنده!
۲. هر دوره ای یک چیزی مد میشه، بعد به فراموشی سپرده میشه!
۳.تا خطر به دم گوشش و کارد به استخونش نرسه،هیچ اقدامی نمی کنه!
پ.ن:نتیجه آزمایش ۱۰ روز بعد مشخص میشه،یک روزه جواب نمیدن! (مگه تست حاملگیه؟) منتظر بمونید جوابش بیاد وگرنه انگار آب خوراکی زدید!
پ.ن ۲:ابتلای هیچ دانشجو یا شهروند ایرانی در جمهوری آذربایجان به هپاتیت گزارش نشده است. که نشانه اینه که یا کسی نگرفته یا از رو مردم آزاری به کسی نمی گه!!
امروز ۳۱ اکتبر و روز هالووین است. مک دونالد شعبه تارگوی جشن هالووین برگزار کرده است! گوشه ای از مک دونالد صورت بچه های معصوم را رنگ می کردند و آنها هیولا کوچولو های معصوم می شدند! تمام کارکنان مک دونالد هم خود را به شکل های مثلا ترسناک در آورده بودند. چند جای دیگر هم پارتی هالووین برپا شده بود که به دلایل گاگاش شناسی نرفتم!

ایران فقط خلیج فارس نیست! ایران فقط جغرافیایش نیست! کشور آرش کمانگیر است، ایران کشور فرهنگ و شعر است! کشور شاعرانی چون حافظ،سعدی، فردوسی و مولانا!
مولانا را همه گرامی می دارند جز ما!! ترکیه مولانا را به نفع خودش ضبط کرده است،تبلیغات تلویزیونی ،کنسرت،رقص درویش ها و و و . در ایران هیچ! جمهوری آذربایجان هم که مثل ژیانی می ماند که گفته بود حالا که هر کی هر کیه منم پرایدم! آذربایجان هم به جمع مدعیان مولانا پیوسته است. یک بیلبورد بزرگ از یکی از شعرهای مولانا در خیابان اصلی شاهد این مدعاست. خوشبختانه امسال سفارت جمهوری اسلامی ایران در یک اقدام فرهنگی گروه نوازندگان نوا را به باکو آورد تا ما هم در هفته مولانا سهمی داشته باشیم.
دیروز گروه ایرانی نوا در کمدی کینو تئاتری تا ۱۰ شب برنامه اجرا کردند و امروز هم در باله تئاتری در نزدیکی مترو ساحل برنامه زیبای دیگری اجرا کردند. رایزنی جمهوری اسلامی ایران از ساعت ۶ جلوی در تئاتر حضور داشت و دانشجویان را مجانی به داخل راه می دادند.باقی مهمانان با دعوتنامه آمده بودند.
کار سفارت ستودنی بود ولی باید بیش از این به مولانا پرداخت. در این روزهایی که تبلیغات منفی بر علیه ما افزایش یافته باید چهره فرهنگی ایران را به جهان نشان داد.
بعد از نگارش: میدانم کنگرهی بینالمللی مولانا از ششم تا دهم آبانماه در تهران، تبریز و خوی برگزار میشود. منظور من بمباران تبلیغاتی کشورهای همسایه و جذب توریسم از طریق تبلیغات است.
نکته تستی: همانطور که خواننده پیگیر وبلاگ مینا خانم اشاره کرد،منظور از همکاری سفارت از لحاظ مالی نیست. به پیشنهاد رایزنی فرهنگی،دولت آذربایجان گروه نوا را دعوت کرد. سفارت و رایزنی آنها را به رسمیت شناخت و حمایتشان کرد. بیلبورد ها و پوستر ها حکایتشان فرق دارد،اتفاقا منظور من این بود که دردا نامی از ایران نیست! البته این گونه سوءتفاهم ها طبیعی است وقتی مطلب کوتاه است این سوءتفاهم ها پیش می آید.
جلالالدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلالالدین رومی، جلالالدین بلخی، رومی، مولانا و مولوی (۶۰۴ - ۶۷۲ (قمری)) از زبدهترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران فارسیزبان به شمار میآید.خانوادهٔ وی از خانوادههای محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفهٔ دوم ابوبکر میرسد و پدرش هم از سوی مادر به قولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند «بدیعالزمان فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کردهاست.
دیروز(پنجشنبه) تلویزیون AZTV فیلم مشهدی عباد را نشان داد،نمیدانم چرا با چند دقیقه تعدیل پخش شد؟ دلایل زیادی می تواند داشته باشد،بعید می دانم سانسور شده باشد.
ماه رمضان با تمام خاطراتش و افطاری هایش به پایان رسید. به قول مشهدی عباد: چوخ ساغولون،خیلی راضیم!
پس از چاپ: دوستی گفتند در ایام مبارک ماه رمضان در باکو بودند و فکر می کنند نماز عید فطر را روز جمعه خوانده اند! (من منبعم خارجی ایشلر ناظری بود) در این کشور تعطیلات از یکسال قبل تعیین می شود و مانند ما یک روز مانده مشخص نمی شود. در هر دو صورت من بیگناهم!!
به هر بنگاهی سر زدم گفتند به مجرد جماعت خانه نمی دهیم!! به عائله(خانواده) می دهیم! به قول استادمان که خانم است بصورت تعجیلی(اورژانسی) باید زن بگیرم!! یک چیزی شبیه ایران! با این تفاوت که در ایران این یک جور مردم آزاری است ولی این ها می گویند مجرد خانه را خوب نگه نمی دارد!
نمیدانم چرا پسرهای ترک (اهل ترکیه) شامل این قانون نمی شوند. تا ترکی خانه می خواهد گل از گلشان باز می شود! ناسیل سین؟!! برعکس ایران اینجا خیلی راحت به دختر مجرد خانه می دهند! فقط برای پسر مجرد جیززه!
یک خانه گرفتم،۳۵۰ دلار،یک خوابه! بنگاه دار روز اول کلی از بدقولی و خسیسی ایرانی ها گفت و از این حرفها! اما برخلاف قول اش سه روز دیر خانه را تحویل داد! در مقابل سوال من که چرا بدقولی کردی گفت: حالا ما گفتیم،قسم که نخوردیم!
پ.ن:پس زن نمی خوام،اصرار نفرمایید حتی شما خانم لوپز!
اول مهر،بوی ماه مهر،بوی مدرسه،اضطراب و... اولین چیزهایی که از این ماه اول یادم می آید را می نویسم.یاد کلاس های شصت نفری بخیر! یاد تمام مبصرهای بی معرفت، انتظامات و جاسوس ها بخیر!
بازی مدرسه در ادامه مطلب...
تیم ملی کشتی ساعت پنج صبح با هواپیمای ایران ایر به باکو وارد شد و با استقبال گرم ایرانی روبرو شدند،ماموران آذری ایرانی ها را مسخره می کردند،گفتند اومدن؟ پس برید راحت بگیرید بخوابید!!!
هواداران تیم ملی دو اتوبوس از کرمان،دو اتوبوس مازندران و تعداد زیادی از هوطنان آذری زبان برای تشویق تیم ملی آمده بودند. روز اول مسابقات تعداد ایرانی های داخل سالن به قدری زیاد شده بود که ماموران آذربایجانی جلوی ورود بقیه ایرانی ها را به سالن گرفتند. ایرانی ها تعداد زیادی طبل آورده بودند به قدری این طبل ها را کوفتند ماموران آذربایجانی در صدد توقیف این طبل ها بر آمدند اما هوشیاری و تجربه لیدر های ایرانی به داد تیم هواداری رسید، هواداران ایرانی شروع به تشویق تیم ملی آذربایجان کردند که باعث خوشحالی آذربایجانی ها شد. آنها کنار هواداران ایرانی آمدند و نشستند. توقیف طبل ها منتفی شد! یک اتفاق جالب هم افتاد،کشتی گیران آمریکایی چند نوبت در وقت کشتی تیم ایران به تشویق کشتی گیران ایران پرداختند!
تلویزیون ایران حق پخش مستقیم را نخریده است. قرار است پس از پایان مسابقات، ضبط شده اش را از کانال لیدر آذربایجان بگیرد. البته دو دوربین از ایران هم برای دایره طلایی فیلم برداری می کردند.
باد شدیدی در باکو می وزد.به رسم سالهای گذشته همچنان، بی خانمان در آفیس ها به دنبال خانه می گردم. قیمت کرایه خانه ها به رقم ۴۰۰-۵۰۰ دلار رسیده است.آقا من به سوراخ موش هم راضی ام! من اگر می دانستم قیمت ها اینجوری می شود همان سال اول یک خانه می خریدم! پولش را از کجا می آوردم؟ دروغ که استخوان ندارد!
ویژه(۱):تعدادی از دوستان طلبکارانه ایمیل می فرستند با این مضمون: چند دفعه ایمیل زده ام جواب نداده اید ها! یا هر چه زودتر جواب من را بدهید و ما را از نگرانی نجات دهید یا پول چایی شما محفوظ است (
) دوستان گلم اینقدر طلبکار نباشید،منهم مثل شما گرفتاری دارم.سطح توقع خود را پایین بیاورید!
ویژه (۲): نامه همکار خانم مدیر! شتابزده و کینه آلود نوشته شده است. فکرم مشغول کرده است. شاید در چند روز آینده پستی در این باب نوشتم.
تیتر مجله کشتی درباره اعزام کشتی گیران به باکو جهت مسابقات. از روز دوشنبه مسابقاتشان شروع می شود و سال تحصیلی دانشگاهها همچنین! بر سر دو راهی مانده ام بروم تشویق ملی پوشها یا کلاس درس؟

عکس بالا،مشهدی عباد امروزی!
من نقدر گوجا اولسام.. گل! خانیم گل یانیما گل جانیم گل یانیما گل.. این شما را به یاد چی می اندازد؟
ماه رمضان سینما ها فیلم مشهدی عباد محصول آذربایجان شوروی را به مدت سی روز می داد! مردم هر سی روز به سینما می رفتند و در سینما با مشهدی عباد هم صدا می خواندند! همه چیز ساده بود،غم بود اما کم بود! نسخه جدید از مشهدی عباد در باکو به سال ۱۹۹۴ . مشهدی عباد که به ایبکا معروف است از دختر رستم بی خواستگاری می کند. مشهدی عباد بادی گارد و ماشین بنز و هواپیمای اختصاصی دارد. گلناز می خواهد شوهرش پولدار باشد و دایه اش،صنم دنبال شوهر جوان است!!
یادداشتی برای خاطره مشهدی عباد و یاد تمام عزیزانی که در کنار ما نیستند.
موبایلم را دزدیدند! سریع به نزدیک ترین دفتر خدمات تلفن رفتم،سیم کارتم را مسدود کردم. بلافاصله سیم کارت جدیدی به من دادند. تمام کنتورهایم (اعتبارم) را به سیم کارت جدید منتقل کردند. اما گوشی ام؟ بدون گوشی موبایل سیم کارت به چه دردی می خورد؟! به پدرم زنگ زدم و ماجرا رو گفتم. قرار شد یک گوشی برایم بفرستد. زنگ زدند و گفتند:گوشی برات فرستادم اسمش آب نباته!!
من به ترمینال رفتم تا گوشی را تحویل بگیرم... بقیه در ادامه مطلب بخوانید.

این تیتر، ترجمه جمله سایت فدراسیون جهانی والیبال است . ما در شاخ غول شکستن تخصص داریم استرالیا رو میبریم ولی به قطر نیم وجبی می بازیم. تو والیبال به هند می بازیم ولی برزیل رو شکست میدیم!! شوخی شوخی قهرمان جهان شدیم! البته این قهرمانی شانسی نبود حاصل سالها تلاش مربیان و بازیکن ها بود. مقام های دهسال اخیر والیبال ایران هوش از سر رو می پرونه!
تغییرات جدید بلاگفا این قالب ما رو فسو کرد! فسو =تموم کردن به روسی! فعلا به قالب قدیمی برگشتم تا یه قالب تر گل ورگل خانواده دار آفتاب مهتاب ندیده واسه وبلاگ پیدا کنم!
نوشته روی دیوار یک توالت در تبریز:" لطفا در این مکان فارسی صحبت کنید!"
تاسف و فقط تاسف!
در این یکسال گذشته دوستان خبرنگار زیادی پیدا کرده ام. عزیزانی که علیرغم گرفتاری های فراوان به وبلاگ من سر می زنند و پیامی مهرانگیز می گذارند. دوستانی هم برای از دست ندادن موقعیت شغلی اصلا به روی خود نمی آورند که وبلاگ من را می خوانند!! بماند که وبلاگ من چه لطمه ای می تواند به موقعیت آنها بزند؟!!
روز خبرنگار را نه تنها به ایرانی ها بلکه به تمام خبرنگاران با معرفت دنیا تبریک می گویم!
دوباره تابستان شد،نتایج کنکور اعلام شد و باز عده ای شاد و عده ای گریان از پشت مونیتور بلند شدند! کنکور مانند ضربات پنالتی در فوتبال می ماند،هم شانس است و هم هنر است! زمان ما نتایج را در روزنامه می دادند و چه روزی بود آن روز! صحنه عجیبی بود،با حرص و ولع روزنامه را کف خیابان زیر ور رو می کردند و برای اولین بار از دیدن اسمت بیش از همیشه خوشحال می شدی! شاید اگر من نامم را آن روز در روزنامه می دیدم سرنوشت دیگری می یافتم اما قسمت من چیز دیگری بود.

کتاب هری پاتر و دنیای جادوییش سرانجام به پایان رسید! جلد هفتم با تلفات فراوان هری پاتر را زنده نگه داشت و مدرسه هاگوارتز مجددا گشایش یافت.

اما این چه ربطی به کنکور دارد؟
خیلی از دوستان سوال کردند آیا پس از مرگ لرد ولدمورت مدرک مدرسه جادوگری هاگوارتز همچنان مشروط است؟ خدمت این دسته از عزیزان باید عرض کنم:
مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز (شعبه باکو) مورد تایید وزارت علوم ایران نیست!

(مجسمه ستارخان و باقرخان،خانه مشروطیت،تبریز،بیرون موزه.* عکس از من نیست*)
این انقلاب به سادگی و یکباره اتفاق نیافتاده است،سالها زمینه سازی شده است. نخستین جرقه ها با جنبش تنباکو زده شد. بعد عکسی از مسیو نوز در لباس روحانیت منتشر شد،این عکس را تجار و روحانیون توهین آمیز خواندند و اعتراض هایی را در پی داشت. در غیاب شاه که در سفر فرنگ بود دو مجتهد برجسته آن زمان با یکدیگر هم پیمان شدند تا انقلاب مردمی مشروطه را هدایت کنند. با وجود برکنار کردن مسیو نوز آتش نارضایتی با ماجرایی دیگر بالا گرفت،فروش قبرستان مسلمین به بانک روسی و شایعه انداختن استخوانهای زنی در چاه و... بانک با خاک یکسان شد. پس تبعید رجال سرشناس فشار به دولت بیشتر شد تا سرانجام در روز ۱۴ امرداد ۱۲۸۵ مظفرالدین شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد تا مشروطه خواهان به آرزوی دیرینه خود برسند. دی ماه همانسال مظفر الدین شاه درگذشت و با به سلطنت رسیدن محمدعلی شاه قضیه به توپ بستن مجلس پیش میاید و...
این قسمتی بسیار کوتاهی از مشروطیت و تاریخ آزادی خواهی ایرانیان است. بیایید به بهانه این روز تاریخ کشور خود را بخوانیم تا گذشته چراغ راه آینده مان باشد.
این لینک هم درباره مشروطیت مقوی است!
۲.فیلم "دختری با کفش های کتانی" در سنش دیدم،کتابش را هم خریدم.عجب روزهایی بود!
۳.آقای خبرنگار! اسم نمی برم خودش می دونه! آخر مهربونی،اطلاعات،خبر و ...محافظه کاری!! دید من را نسبت به خبرنگاری تغییر دادند! خبر های تاریخ مصرف دار روزی می سوزند، ما را هم جزو خبرها سوزوندند!! دوستش دارم ولی گله دارم قد خرس!
۴.باکو برای مردن هم باید پنج شیروان بدهید!
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید!

من سالها قبل جليلي را بصورت تصادفي از نزديك ديده ام.اگر اين بار ببينمش حتما به او توصيه مي كنم يك فيلم هم در باكو بسازد! كافي است يك فيلم اينجا ساخته شود از فردا همه كارگردانهاي ايران اينجا فيلم مي سازند!! چون هر چند سال یکبار یک منطقه مد میشه، این کشور هم که هر قدمش یک قصه دارد!
از یکی از دانشجویان ایرانی شنیدم که یکی از هم دانشگاهی هایش را کشته اند! پسر با دوست دخترش(سوگیلی اش) را به محله اش رسانده است.بچه محل های دختر از روی غیرت یا هر چیزی او را به حدی زده اند که منجر به مرگش شده است! چی؟ نه بابا اینا دیه ندارن!!
ضارب دختر را دوست داشته است و دو سال سربازی می رود. وقتی بر می گردد می بیند ای دل غافل! دختر با پسر دیگری می گردد! کاملا یک فیلم فارسی! پسر از ناراحتی پسر بدبخت را زیر باد کتک می گیرد. در دادگاه گفته اند طبق تحقیقات پزشکان دنیا مردان در این ماه حالت طبیعی ندارند،بنابراین ضارب از خود اختیاری نداشته است!! شبیه جوک است،نه؟ جوک تر این که ضارب تبرئه شد!!
حرفهای زیادی برای امروز آماده کرده بودم اما یک خبر،یک قصه توجه من را جلب کرد. اکثر رسانه های روسیه از قصه عشق دو سالمند می گویند، ایوان بیفشیخ و الیزابت والدهلم. قصه را در ادامه مطلب بخوانید.
درست یکسال پیش این وبلاگ را ایجاد کردم و اولین نوشته ام را اینجا نوشتم. باورم نمی شود چه زود گذشت،یکسال شد! سالی پر از نوشته های تلخ و شیرین برای من و وبلاگم بود! اولین پستم از سفر نوشته بودم و دلتنگی های بی پایانش. براي تولد وبلاگ كيكي مي خرم و به جايش فوت مي كنم. تمام پست هایم را دوست دارم و از مشاهده گر بودن راضیم!
روز هشت مارس کلیپی از تلویزیونهای ترکیه و منطقه پخش شد.منتظر فرصتی بودم که از آن بنویسم. در این کلیپ جای زن و مرد عوض شده بود! صحنه اول مردی بود که در دیسکو نشسته و چند زن مست در حال اذیت کردنش هستند،صحنه دوم مردی شب در خیابان به خانه می رود و چند زن دنبالش افتاده اند و مزاحمش می شوند،مرد سعی می کند توجه نکند تندتر قدم بر می دارد، صحنه سوم مرد پیشبند بسته در آشپزخانه مشغول کار است،زن به بهانه ای بر سرش داد می زند و شروع به دعوا می کند،بشقابها را می شکند،مرد گریه می کند و سرش را بین دستهایش می گیرد! صحنه ای بعد زن کمربندش را می کشد و مرد را کتک می زند،مرد مچاله و ترسیده در گوشه ای افتاده است و در صحنه آخر زن در حالی که روزنامه می خواند بر سر قهوه آوردن با مرد دعوا می کند و مرد را روی مبل هل می دهد و کل محتویات قهوه جوش را روی صورتش می ریزد!! مرد صورتش می سوزد و التماس می کند...
در پایان کلیپ نوشت:در این کلیپ مردان کل دنیا به اندازه چند دقیقه ترس و رنج زنان را حس کردند!
سیزده بدر امسال برخلاف سال قبل تعطیل نبود اما ( ایرانیا قانون یوخده!) ما تعطیلش کردیم. به جایی نزدیک ساحل خزر رفتیم به نام سومقاییت(Sonqayıt) فارسیش میشه سوم برگرد! حکایت این اسم این است که زن و شوهری عاشق هم بودند،مرد در هوای طوفانی به ماهیگیری می رود و بر نمی گردد! زن در دریای طوفانی به دنبال شوهرش می گردد و مادرش فریاد می زده است: سم غاید! سم غاید! زن در طوفان گم می شود و هرگز بر نمی گردد.
جایی که ما رفتیم،۲۰ دقیقه ای شهر باکو بود. روستایی در آن نزدیکی بود با مردمی ساده و صمیمی. همین در باب صمیمتشان بس است که بگویم ما را هفته بعد به عروسی دعوت کردند!! ایام نوروز به پایان رسید،انشاالله سال بعد فروشندگان باکویی ماهی قرمز هم بفروشند که بدجوری جایش در سفره من خالی بود البته این حسن را داشت غصه مرگ ماهی را نخوردم.

-دست-ورقی!:سومقاییت( Sonqayıt) شهری صنعتی در منطقه غرب و در کنار دریای خزر
پست بعدی:عکس های ایام نوروز باکو (Exclusive)!
دیروز در چند نقطه جهان مقدماتی فوتبال جام ملتهای اروپا برگزار شد. اما یک بازی حساس و جالب برگزار می شد:ترکیه-یونان!!
در تارگوی برای خرید عید می گشتم که صدای هیاهویی نظرم را جلب کرد،نزدیک تر که رفتم دیدم بر روی در رستوران انگیلیسی ها نوشته: بازی اسکاتلند-گرجستان ساعت ۷ بعد از ظهر. ظاهرا اسکاتلندی ها برده بودند و به رقص و پایکوبی مشغول بودند. جمهوری آذربایجان هم که بازی داشت و تا آنجا که من دیدم بازی را واگذار کرده بود. اما بازی که حرفش همه جا بود،بازی ترکیه با یونان بود. ترکیه و یونان سالها است بر سر قبرس با یکدیگر اختلاف دارند. فردای روز مسابقه جشن صد و هشتاد و چهارمین سال استقلال یونان از امپراتوری عثمانی - ترکیه امروزی- بود. با این که طرفدار هیچ کدام از این دو تیم نبودم،برایم واکنش ترک ها جالب بود. در یکی از رستوران های ترک میان فریاد های ترک ها بازی را تماشا کردم.ترکیه با نتیجه ۴-۱ یونان را در هم کوبید. اما دو تیم خیلی دوستانه بازی کردند،به نظرم ترکیه برای این که مورد قبول اتحادیه اروپا شود اختلاف قدیمی اش را کنار گذاشته بود. ترک ها هم مانند ما ایرانی ها احساسی هستند. شنیده بودم شعار هایشان شبیه به شعارهای زشت ما در ورزشگاه است اما در طول مسابقه، ترک ها در رستوران شعاری ندادند چون یک خانم در رستوران نشسته بود!!
چند ساعت دیگر سال تازه می شود.
امروز در باکو باران شدیدی می آمد ولی باران مانع آن نشد که مراسم نوروز را در میدان شهر برگزار نکنند! خوانندگان با موهای خیس خواندند و رقاصه ها رقصیدند. الهام علی اف و همسرش مهربان در مراسم حضور داشتند. الهام در مراسم تخم مرغ نوروز هم شرکت کرد،مراسم تخم مرغ از رسومات قدیمی ایرانی است که تقریبا در ایران فراموش شده است!
اعترافانه:شب، ساعتی قبل از تحویل سال، کانال آذربایجان فیلم مشدی عباد را می داد،جلوی تلویزیون خوابم برد و لحظه تحویل را خواب بودم!!
طبق آمار دولت جمهوری آذربایجان تا امروز ۲۰ هزار ایرانی ویزای آذربایجان را برای تعطیلات نوروز دریافت کرده اند! در این چند روز اخیر تعداد توریست های ایرانی خیلی زیاد شده است،هر جا می روی کلمات فارسی می شنوی! امروز یکی از مجله فروشان من را که دید به فارسی گفت:چطوری؟ خوبی بابا؟ به سختی جلوی خنده ام را گرفتم(نمی خواستم فکر کند به لهجه اش می خندم) پرسیدم:دایی این جملات فارسی را از کجا یاد گرفتی؟ بادی به گلو انداخت و گفت:من از فارسی حوشم می آید.هر ایرانی که از من خرید می کند سعی می کنم جمله ای از او یاد بگیرم. بعد از من پرسید:ترکوندن یعنی چی؟ من هم بدون مکث گفتم:منفجر کردن! رنگ دایی سفید شد! پرسیدم:این لغت رو کجا شنیدی؟ گفت:"دو تا ایرانی از کنارم رد می شدند یکی شان به آن یکی گفت بریم بترکونیم! بعد داخل کلوپ رفتند." خندیدم و منظور آنها را توضیح دادم.
نکته جالب این است که مردم اینجا تصور می کنند ایرانی ها از ترس حمله آمریکا در تعطیلات نوروز به این کشور می آیند و در واقع فرار می کنند!! با اکثر آذری ها که صحبت کردم این تصور را داشتند.

درباره نوروز برای ویژه نامه نوروز روزنامه اصفهان زیبا متنی را فرستادم. اگر اصفهانی نیستید در ادامه مطلب بخوانید.
آذري ها فرهنگي نزديك به فرهنگ ايران دارند.نوروز را مي شناسند و حتي مراسم چهارشنبه سوري را برگزار مي كنند...
امشب کانال cnbc_e ترکیه فیلم "کلوزآپ،نمای نزدیک" عباس کیارستمی را می دهد.به زبان اصلی با زیر نویس ترکی.
همان فیلم نیمه مستندی که از حسین سبزیان ساخته شد.مردی که خود را جای مخملباف جا زده بود و خانواده ای را فریب داده بود...