۲.معلم دینی به تواشیح می گفت ترانه اسلامی!! می گفت شما تومانی تومانی گوگوشی می خوانید و ما ترانه اسلامی! از زنان بهشتی می گفت که هزار سال از آن سیر نمی شوی!
۳.معلم هندسه! به ناخن های دست ما نگاه می کرد!! جامدادی من را توقیف کرد و گفت من در سن تو دفتر و کتابم را با یک کش می بستم می رفتم مدرسه!! خیلی دوست دارم دوباره ببینمش!
۴. مدیر دبیرستان دوباره من را ثبت نام نکرد،در عالم خودش می خواست دانش آموزان دستچین شده را نگه دارد اما یک ماه بعد به خواهش و تمنا افتاد تا ثبت نام کنم!! من هرگز به آن دبیرستان برنگشتم!
۵. جنگ! پناهگاهی که وسط مدرسه ساخته بودند.
منهم به نوبه خودم شهربانو و نگاه و ترنم لیلا و ایمان و داراب را به بازی دعوت می کنم.