به رسم هر سال هفت خاطره را از دوران تحصیل تحمیلی (!) می نویسم!
۱.معلم کلاس اول ابتدایی برای این که بخوانیم به ما توصیه می کرد روزنامه بخوانیم. روزنامه پر از خبرهای دردناک بود،پس والدینم روزنامه را به من نمی دادند. معلم وقتی فهمید کتابی را به من داد تا بخوانم. این کتاب به قدری سنگین بود که تا تا چند سال معنی اش را نفهمیدم. کتابی درباره این که چرا فیل گردن ندارد و خرطوم دارد! معلم اول ابتدایی رنجی کشید تا کلمات ترکی من را از فارسی جدا کند و من درست تلفظ کنم. در روز پایان الفبا برای کل کلاس شیرینی آورد اما من شیرینی را نخوردم!! سالها بعد من را با خوشحالی به شوهرش در خیابان نشان دادند و گفتند: ببین شاگرد من چه بزرگ شده ! نهال کوچکی که در آن پاییز غم انگیز جنگ آلود کاشته بود، به ثمر رسیده بود!
۲.معلم چهارم ابتدایی تنها معلمی در دوره ابتدایی بود که هم من را تشویق و هم تنبیه کرد. جالب این که پدرم برایش یادداشت می نوشت و از من شکایت می کرد،معلم هم با لبخند به پدرم قول می داد من پسر خوبی بشوم!!
۳.معلم علوم راهنمایی من،جزو محبوب ترین معلم های من بود،جوان بود و علوم را بسیار شیرین درس می داد. سال بعد از مدرسه ما رفت چند سال بعد دوباره جلوی مدرسه دیدمش با ذوق و شوق جلو رفتم، چنان سرد و بد با من برخورد کرد که خاطره ی خوشش از ذهنم پاک شد.
۴.جامدادی داشتم که شبیه موبایل های بزرگ قدیمی بود! مدیر مدرسه به بهانه ای به کلاس ما آمده بود،فکر کرد موبایل است سریع قاپید! حسابی خیط شد! او ما را به خاطر موی سر و ژل و شلوار و مدل موی آلمانی از کلاس محروم می کرد،نسل بعدی دوست دخترشان را به مدرسه می آوردند و در یک کلاس خالی...
۵.معلم ریاضیات اول دبیرستان مخالف کیف سامسونت بود! می گفت به کلاس حق ندارید، بیاورید!! خود را دنباله روی معلم سرشناس آقای طاووسی می دانست! البته آقای طاووسی که معلم من هم شده،به چنین حواشی نمی پرداخت!
۶. یک نظرخواهی درباره معلم ها کردند،گفتند به معلم ها نمره بدهید! من به اخلاق معلم زبان صفر دادم! چندی بعد معلم سرکلاس به من گفت: تو به من صفر دادی؟! بعد خندید و رفت.خدا را شکر معلم زبان کینه ای نبود. ما هم یاد گرفتیم به مدیریت مدرسه اعتماد نکنیم.
۷. معلم ادبیات،آقای صائب نظر را دوست داشتم اما ایشان من را موقع خواندن خراب می کرد! در دهه سوم عمرم می فهمم او دلسوزانه الماس وجودمان را تراش می داد تا بیشتر بخوانیم. چیزهای زیادی از او یاد گرفتم،خدا هر جا هست نگهدارش باشد.
در همین زمینه:
بازی مدرسه ۳۱ شهریور ۱۳۸۶